متن مقاله
اگه خواستید یه لحظه خوشحال باشید لبخند بزنید
اگه خواستید یه دقیقه خوشحال باشید یه جوک بامزه بشنوید
اگه خواستید یه ساعت خوشحال باشید یه فیلم خوب ببینید
اگه خواستید یه روز خوشحال باشید به گردش برید
اگه خواستید یه ماه خوشحال باشید ازدواج کنید
اگه خواستید یه سال خوشحال باشید وارث یک ارث بزرگ بشید
و اگه خواستید یه “عمر”خوشحال باشید شغلی رو انتخاب کنیدکه از انجام دادنش لذت می برید.
صحبت از کارو شغل شد و چقدر من این جملههای آغازین را دوست دارم
بهراستیکه کار کردن بخش بسیار مهمی از زندگی ما رو دربرمی گیره و می شه گفت اثر مستقیم بر حال خوب داشتن افراد داره
شاید بشه اینطور گفت بیکاری و بیدرآمدی عامل مستقیم بدحالی و احساس بدبختیه و داشتن شغل و درامد عامل مهم خوشحالیه .
پس افراد با داشتن هر شغلی می تونن از درد بیدرآمدی و بیپولی فرار کنن اما با داشتن هر شغلی شاید نتونن به منتهای معنا و خودشکوفایی دست پیدا کنن و به اون چیزی که میخوان نرسن.
البته که خودشکوفایی و احساس معنا داشتن تنها از طریق شغل به دست نمی آد و ممکنه از راههای دیگه ای هم حاصل بشه اما اگر از طریق شغل باشه خیلی آسون تر به ست میاد و تأثیرش هم خیلی بیشتره تا اینکه از روشهای دیگه ما به این احساس دستیابیم.
مثال
ببینید عزیزان ما در پلتفرم حوضچه در زمینهی توسعهی فردی فعالیت میکنیم و توسعهی فردی یعنی داشتن حال خوب و حال خوب یک نقطه نیست که باید بهش برسیم بلکه یک مسیر با یک مبدأ و مسیریه که باید طی بشه و یک مقصد و در تمام طول این مسیر ما باید حال خوشی داشته باشیم
ما این مسیر رو شناسایی کردیم و با قاطعیت میتونیم بگیم که مسیر توسعه فردی یا داشتن حال خوب برای همه انسانها در همه جغرافیاها دارای ایستگاههای یکسانیه.
اگرچه بسته به جغرافیا" مسیر میتونه شکل و شمایل متفاوتی داشته باشه.
مثلا مسیر یه نفر کوهستانیه. مسیر یه نفر کویریه. مسیر یه نفر جنگلیه و مسیر یه نفر شهریه و مسیر یکی دیگه جادهاش جاده کشاورزیه!
اما این مسیرها همگی ایستگاههای یکسانی دارند که باید به ترتیب و مرحلهبهمرحله از این ایستگاهها عبور کنیم تا به مقصد برسیم
و ضمن رسیدن به مقصد باید در طول مسیر حال خوشی داشته باشیم.
برای عبور از این مسیرها باید خودروی مناسب با اون مسیرها رو انتخاب کنیم مثلا کسی که مسیر شهری داره نباید از یه خودروی آفرودی و غولآسا استفاده کنه بلکه باید یه ماشینسواری مخصوص تردد شهری داشته باشه و برعکس.
و یا کسی که توی مسیر روستایی حرکت می کنه بهتره وسیلهاش تراکتور باشه نه یک ماشین معدن و برعکس.
بذارید بیشتر توضیح بدم.
مسیر همون مسیریه که عالیجناب مازلو گفته. هرکسی در طول زندگیش باید از یک مسیر با چند تا ایستگاه به ترتیب عبور کنه و اون مسیر از نیازهای زیستی آغاز می شه و درنهایت به خودشکوفایی می رسه
اگرچه هرکسی مسیر خودش رو میره و مسیر هیچ دونفری یکسان نیست اما همه مسیرها پنجتا ایستگاه یا پنج بخش یا پنج مرحله ثابت دارند: مرحله زیستی. مرحله امنیت. مرحله تعلق. مرحله احترام و مرحله خودشکوفایی.
و این پنج مرحله یک مسیر هستند و اصلا توسعه فردی به ما می گه که هر فرد در طول کل این مسیر باید حال خوبی داشته باشه.
حالا به نظرتون در طی این مسیر چه چیزی بهتر از هر چیز دیگه ای حال ما رو خوب نگه می داره و ما رو به مقصد می رسونه؟
قطعا داشتن یک وسیله نقلیه مناسب که همه بخشهای این مسیر رو باهاش طی کنیم و به مقصد برسیم خب حالا گفتیم که مسیر هرکسی متفاوته و طبیعتا باید ماشینهای متفاوتی رو هم انتخاب کرد.
ببینید اصل داشتن یک وسیله نقلیه موتوریه" یک ماشین" حالا چه نوعی باشه متفاوته.
وسیله نقلیه موتوری یا ماشینی که هر فرد باید در مسیر زندگی یا مسیر توسعهی فردیش داشته باشه شغله
ببینید دوستان دوباره میگم زندگی یک مسیره
هر کس باید این مسیر رو طی کنه تا هم به مقصد یعنی خودشکوفایی و معنا دست پیدا کنه و هم از طول مسیر لذت ببره و اون چیزی که باعث می شه هم به مقصد برسیم و هم حالمون خوب باشه و از طی مسیر لذت ببریم یک ماشین خوب و متناسب با اون مسیره و اون ماشین همون شغل متناسبه با مسیره.دراینباره یکم جلوتر توضیحات مفصلی رو آوردیم.
شغلی که ما در موردش حرف میزنیم حداقل یکسوم از عمر ما رو دربر میگیره.
اگرچه پیشرفتهای بینظیر علم و دانش در همهی حوزهها این نوید رو میده که افراد در آیندهی نزدیک میتونن به عمرهای طولانی بالای صدسال دست پیدا کنند اما اگه حالا میانگین عمر یک آدم رو هشتاد سال در نظر بگیریم و در نظر بگیریم که ده سال اول که دوران کودکی و خردسالی و ده سال آخر که دوران کهولت و استراحته هر فردی شصت سال عمر مفیدش باشه و اگر اون شصت سال رو به واحدهای کوچیک تری مثل سال و ماه و روز تقسیم کنیم میبینیم که هر فرد بهصورت کلی به هشت ساعت خواب در شبانهروز احتیاج داره و طبق قانون کار باید هشت ساعت هم سرکار یا در حال تحصیل باشه و می مونه هشت ساعت باقیمانده که هر فرد به سایر کارهاش می پردازه.
و این روند در کل اون شصت سال ثابته .به عبارتی میشه گفت که هر فرد از اون شصت سال یک سومش رو میخوابه، یک سومش رو سرکار میره و یک سومش رو به سایر کارها اختصاص میده. البته اگر زمان رفت و برگش به محل کار و آماده شدن رو در نظر بگیریم8 ساعت میشه 10 ساعت از بیستوچهار ساعت یعنی چیزی در حدود 41 درصد. حالا اگر اون شخص به شغلش علاقه داشته باشه و زمان بیشتری رو برای شغلش صرف کنه و مطالعات و دورههایی رو هم دراینباره بگذرونه چیزی در حدود 50 درصد و بیش از 50درصد از عمر شخص رو به خودش اختصاص میده .
انگار قضیه خیلی جدیه
حالا بهتره از خودمون بپرسیم که هر یک از ما چقدر برای این بیش از 50 درصد عمورمون آموزش دیدیم؟!؟
در فضای مدرسه ودانشگاه و خانواده چقدر در مورد این موضوع مهم باهامون صحبت کردند؟یا اصلا چقدر براشون مهم بوده؟.
خب دوستان حالا که همه مون میدونیم اوضاع از چه قراره بهتره که آستینها رو بالا بزنیم و خودمون به بررسی این بخش مهم از زندگی بپردازیم و ببینیم چه باید کرد!.
برای روشن شدن موضوع بهتره که ابتدا چند تا پرسش مطرح کنیم وسپس به بررسی پاسخ اونها بپردازیم؟
حالا به نظرتون:
چرا باید کارکنیم و شغل داشته باشیم؟
تفاوت کار و شغل در چیه؟
اگر حتما باید کارکنیم و شغل داشته باشیم بهترین شغل برای من چه شغلیه؟
از کجا بدونم که باید چطور شغل آیندهام رو انتخاب کنم؟
و پرسشهای دیگری ازایندست که در ادامه به بررسی پاسخهای اون ها میپردازیم.
نکته : در این متن درجاهای مختلف واژههای شغل و کار و کار کردن بجای یکدیگر استفادهشده است که هر سه یک معنا را میرساند و بیشتر منظور ما شغله
برای پاسخ به پرسش چرا باید کارکنیم و شغل داشته باشیم احتمالا نخستین پاسخی که به ذهن هرکسی می رسه اینه برای پول"
ما باید کارکنیم تا پول به دست بیاریم و با آن پول نیازهایمان را برطرف کنیم که البته بیراه هم نیست ولی می دونیم معمولا افراد برای انگیزههایی بیشتر از پول کار میکنند و هر کدوم از ما افرادی رو میشناسیم که افراد پولداریاند و نیازهای مالی ندارند اما بازهم کار میکنند پس اگر نیاز مالی ندارند برای چی کار می کنن شاید با کارشون احساس هویت و مفید بودن میکنند و به همین خاطره که کار می کنن!؟ و شاید چیزهای دیگه ای هم هست!!
اگرچه که در تعریفهایی که جاافتاده کار کردن در بافتار شغل رو نوعی مبادله کار با پول میدونند که در این فرآیند کارفرما و نیروی کار بهصورت داوطلبانه بر روی مقدار کار انجامشده و دستمزد پرداختی توافق میکنند و با این توافق شغل به وجود میاد و کار و پول مبادله میشه و نیروی کار درازای کاری که انجام میدهد دستمزد دریافت میکند.
اما واضحه که کارکردن فقط برای سیر کردن شکم و پرداخت قبضها نیست و همونطور که گفتیم انسانها برای دلایلی فراتر از اینها کار میکنند.
بیایید یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم و اینجوری بگیم که اگر انسانها کار نکنن چی می شه؟
خب احتمالا پاسخ اینه که اگر انسانها کار نکنند و دستمزدی نداشته باشند یا پولی نگیرند نمی تونن باهاش نیازهاشون رو برطرف کنند اگر سادهترش کنیم باید بگیم اگه پول نباشه انسانها نمی تونن خوردوخوراک و سرپناه و وسایل رفاهی رو تامین کنن و یه جورایی از پس نیازهای زیستی شون هم برنمیان که احتمالا، احتمالا که نه بلکه قطعا درسته .
البته این در شرایطی است که ما بهصورت کلی برای همه افراد بگیم و حمایتهای موسسههای خیریه و خانواده رو در نظر نگیریم که اگر اونا رو هم در نظر بگیریم بازمیبینیم که خانواده و مؤسسات خیریه هم تا یه حدی حمایت گرن و پس از اون فرد باید خودش تلاش کنه و نیازهاش رو برطرف کنه. ولی گفتیم همه مون انسانهایی رو میشناسیم که بهاندازهی کافی پول دارن اما باز هم کار میکنند یا به عبارتی انسانها با مقداری از فعالیت ها می تونن نیازهای زیستی شون رو برآورده کنن اما باز چرا کار و فعالیت شغلیشون رو با جدیت تمام انجام میدن انگار که انگیزهی انسانها برای کار کردن چیزهای مهم دیگه ای هم هست.
گفتیم که انسانها کار میکنند تا با دستمزدی که به دست میارن نیاز هاشون رو برطرف کنند و میدونیم که اساسیترین و فوریترین نیازهایی که باید برطرف بشه نیازهای زیستیه، اما زمانی که انسانها نیازهای زیستی شون برطرف میشه" نیازهای زیستی مثل خوردوخوراک، پوشاک، آب ، خواب و اکسیژن و ازایندست نیازها که بهشون نیازهای زیستی یا پایهای میگن" اونجاست که یک سری نیازهای سطح بالاتر خودش رو نشون میده و انسان می گه حالا امنیت می خوام من به امنیت احتیاج دارم تا به سمت نیستی و نابودی نرم و از هر آنچه که برای من تهدید محسوب میشه در امان بمونم وبتونم زندگیام رو پیش ببرم.
منظور از امنیت: انواع امنیت جانی، مالی، اقتصادی، بهداشتی و غیره است.
اینجاست که بازهم کار کردن و دستمزد برآمده از کار کردن، بخش زیادی از نیازهای بخش امنیت رو برآورده می کنه یعنی انسانها با دستمزدی که از کار کردن به دست میارن و با پرداخت انواع حق بیمه بسیاری از حمایتهای مربوط به بخش امنیت رو به دست میارن و با پرداخت مالیات به دولتها و بانکها وظایف مربوط به تامین امنیت اجتماعی و مالی و بهداشتی رو به اونها میسپارند و اینطور از تأمین نیازهای سطح امنیت عبور میکنند.
پس از اون که امنیت افراد تامین شد دوباره نیازهای سطح بالاتری دراون ها شکل می گیره که باید برآورده بشه و اونجاست که نیازهای اجتماعی و تعلق خودش رو نشون میده: یعنی فرد پسازاینکه از سطح نیازهای زیستی و امنیت عبور کرد حالا احتیاج داره با یک عده معاشرت کنه. یک دوستی داشته باشه و باهاش درد دل کنه یک خانوادهای که اون رو بپذیرن و دوستش داشته باشن. احتیاج داره که بهعنوان عضوی از یک گروهی صنفی اون رو بشناسند و به شهری یا کشوری تعلق داشته باشه، همسر و فرزند داشته باشه و مواردی ازایندست .
حالا شاید بگید که نقش کار و دستمزد در اینجا یعنی در بخش تعلق چیه؟ میبینیم که در این سطح از نیازها افراد با داشتن پول به بخشی از نیازها و با صرف کار کردن به بخش دیگری از نیاز هاشون دست پیدا میکنند. اگرچه عامل محوری در برآورده کردن سطح نیازهای اجتماعی و تعلق عامل ارتباطاته اما شما بهواسطهی هر نوع شغلی که داشته باشید به اون صنف شغلی تعلق دارید و با همکاریهای روزانه و پروژههای مشترک روابط اجتماعی رو میسازید و از طریق شغل با دنیای بیرون و مردم عادی ارتباط میگیرید و با خدمترسانی به اونها حس خوبی پیدا میکنید و با داشتن یک شغل و نقش اجتماعی شما احساس هویت میکنید و احساس میکنید که در جامعه یک جایی دارید. مثلا کسی که معلمه به جامعه معلمین تعلق داره و روز معلم رو بهش تبریک می گن و از حمایتهای جامعهی معلمین برخورداره.
البته کسی که بیکاره و شغل و پول کافی نداره معمولا در انتخاب همسر و همدم تنها می مونه و به موفقیت نمی رسه و افراد بیکار و بیپول از طرف جامعه طرد می شن و جامعه توجه ویژهای به اون ها نداره و گفتیم که ارتباطات نقش محوری و عاملیت در برآورده کردن نیازهای سطح اجتماعی و تعلق رو داره که فرد با داشتن شغل و درآمد دامنه ارتباطی بسیار بیشتری داره تا اینکه بیکار و بیعار بگرده.
پس از برطرف کردن نیازهای اجتماعی و تعلق حالا دوباره نیازهای سطح بالاتر ظهور می کنه یعنی نیاز به احترام و عزتنفس".
فرد در این مرحله نیاز داره که از سوی دیگران مورداحترام واقع بشه و افراد بهش احترام بذارن و خودش، خودش رو هم باارزش و توانمند بدونه.
فرد باید نسبت به خودش احساس ارزشمند بودن بکنه و بگه که من کافی هستم و از درون نسبت به خودش رضایت داشته باشه و دیگران هم اون رو به خاطر قابلیتها و توانایی هاش و اثراتی که بر جا میذاره تحسین کنن.
حالا به نظر شما چه چیزی به غیر از کار کردن در بافتار شغل می تونه به بهترین شکل ممکن این نیازها رو برآورده کنه.
آدمها بخش بزرگی از احساس ارزشمند بودن خودشون رو از کاری که انجام میدن می گیرن
مثلا وقتی کسی برای انجام شغلی استخدام میشه یا در فضای بازار آزاد مشغول به کار میشه یک مرحله از بیکاری و نگاه منفی جامعه فاصله گرفته و اگر بتونه اون شغل رو در حد استاندارد انجام بده به جامعه پیام کفایت و لیاقت خودش رو می فرسته که من لیاقت انجام این شغل رودارم و جاه هم اون رو تحسین میکنه.
همچنین در نظر بگیرید که ارتقاء شغلی و حل مسائل باعث تقویت عزت نفس درونی میشه.
البته که ما باید توجه داشته باشیم که پول و دستمزد نه بهعنوان یک عدد و رقم بلکه بهعنوان یک پیام اجتماعی تلقی میشه و شخصی که دستمزد دریافت میکنه دستمزدش به این معناست که من زحمتم دیده میشه و جامعه و سازمانم من رو تأیید میکنه.
حالا در نظر بگیرید که شخصی که پول کافی داره" پول کافی نه پول زیاد " چقدر اعتمادبهنفس داره و شخصی که قرض داره چقدر اعتمادبهنفس داره.
پسازاینکه فرد از این سطح از نیازها گذشت حالا نیازهای سطح متعالی هستند که خودشون رو نشون میدن.
نیازهای سطح خودشکوفایی یعنی اینکه فرد به بهترین نسخه خودش تبدیل بشه و به نهایت تجربههایی مثل شادی عمیق درونی و احساس معنا در زندگی دست پیدا کنه.
فرد در این مرحله باید خلاقیت به خرج بده و بهجای ترس رشد رو انتخاب کنه و اهدافش رو دنبال کنه .
خودشکوفایی در رأس هرم از هرم نیازهاست و افراد برای اینکه به این سطح از هرم نیازها دست پیدا کنن باید چهار سطح پیشین رو گذرونده باشن و نیازهای پایین ترشون بهخوبی برآورده شده باشه.
ببینید دوستان برای اینکه فرد در مرحله نیاز خودشکوفایی احساس معنا کنه باید پیش از اون احساس هویت کنه و باید بگیم که کار کردن و داشتن شغل منبع هویته و هویت منبع معناست .
در حوزه خلاقیت هم افراد با دارا بودن شغل قطعا می تونن خلاقیت بیشتری از خودشون نشون بدن و احساس خوبی نسبت به خودشون داشته باشن و اینجا باز هم کار کردن و داشتن شغل کاربرد اصلی رو در برآورده کردن این نیازها داره.
از طرفی ما میدونیم استرسها و اضطرابهای بیشازاندازه یکی از موانع اصلی خودشکوفایی هستند و اگر فرد شغل داشته باشه و از درآمد کافی برخوردار باشه تاحد بسیار زیادی از استرسها و فشار ها در امان میمونه و میتونه با همین دستمزدی که داره کتابها و دورههای آموزشی موردنیاز برای دستیابی به خود شکوفایی رو تهیه کنه. همینکه کار کردن همون شغل و درآمد در تأمین نیازهای پیشین بسیار مهم بوده و همینکه در برآورده کردن نیاز خودشکوفایی، خود کار داشتن و شغل داشتن نقش اصلی و اساسی رو داره.
جالب شد نه!
حالا اگر افراد به مرحله خودشکوفایی برسن چه اتفاقی میافته؟!؟
افرادی که به این مرحله خودشکوفایی می رسن و احساس معنا می کنن خوشبختترین افرادن و شادترین افرادن و یه جورایی دیگه توپ هم تکونشون نمیده و با جهان هستی یکی می شن و احساس شادی و خوشحالی درونی دارن. چراکه به مهم ترین ماموریت انسانها یعنی آباد کردن سرزمین وجودی خودشون عمل کردن.
پس به امید خودشکوفایی همه مون که دور از دسترس نیست.
احساس میکنم به پاسخ پرسش اصلی ابتداییمون رسیدیم که چرا انسانها کار میکنند، برای برآورده کردن و تأمین نیازهای پنجگانه شون و چون انسانها میل به کمال و رشد کردن دارند از سطح نیازهای زیستی تا سطح نیازهای متعالی پیش میرن تا اینکه نهایتا به خودشکوفایی و معنا دست پیدا کنند .
حالا بیاید از بالای هرم به سمت پایین هرم بریم و دوباره این پرسش رو بپرسیم و ببینیم اگر انسانها کار نکنن چی می شه؟
میبینیم که اگر انسان کار نکنه و شغل و درآمد نداشته باشه نمی تونه به مرحله خودشکوفایی و خلق معنا دست پیدا کنند. گفتیم که کار منبع هویته و هویت منبع معنا و به همین ترتیب اگر انسانها کار نکنند و درآمد نداشته باشند ضمن اینکه خودشون از خودشون راضی نیستند دیگران هم احترام ویژهای براشون قائل نیستند و سپس در بحث تعلق میبینیم که افراد شاغل بهصورت خودکار جزو گروههای صنفی می شن یه جورایی متعلق به اون گروهان اما افراد بیکار هرگز.
و حتی در دوستیهای عمیق و روابط احساسی هم از جایگاه خوبی برخوردار نیستند.
افراد بیکار و بدون درآمد نمی تونن از امنیت کافی برخوردار باشند چراکه نمی تونن پولی بابت اون بپردازن و طبیعتا از پسنیازهای زیستی شون هم برنمیان چراکه پولی ندارن براش بپردازن.
درنتیجه از رأس هرم به سمت کف هرم پایین میان تا جایی که دیگه نمی تونن نیازهای زیستی شون رو هم برطرف کنن و حتی بقاشون هم به خطر می افته و با خطر فنا و نابودی روبهرو میشن.
یه جورایی میشه گفت صفرتا صد انسان در نظریهی سلسلهمراتب نیازهای مزلو بررسیشده و میشه گفت در نظریهی سلسلهمراتب نیازهای مزلو زندگی انگار یه سفره که از مرحلهی نیازهای زیستی آغاز میشه و به خودشکوفایی و معنا میرسه و در این سفر بهترین ابزار انسانها برای طی کردن این مسیر و رسیدن به مقصد کار کردن و داشتن شغله.
اگرچه که در دنیای علم و پژوهش و نظریههای علمی همواره انتقاداتی مطرح میشه که درستش هم همینه. چراکه اندیشهها در کارگاه نقد به پختگی میرسند اما تا حالا هیچکس نتونسته به جایگاه والای آقای مزلو و نظریهی سلسلهمراتب نیاز هاش خللی وارد کنه و بگه که این نظریه اشتباهه.
ولی خب ماهم تنها به نظریهی سلسلهمراتب نیازهای مازلو اکتفا نمیکنیم و به سراغ یک نظریه دیگه میریم و نقش کار و دستمزد و اینکه انسانها چرا کار میکنند رو از اون منظر هم بررسی میکنیم.
دریکی از بحثهایی که در موردنیاز انسانها و رشد مطرحشده در عامترین دستهبندی نیازها، نیازهای انسان به سه دسته یا سه سطح تقسیم میشن.
نیازهایی که برای انسانها رفاه میآفریند نیازهایی که برای انسان رضایت میآفریند و نیازهایی که برای انسان معنا میآفریند.
یه جورایی می شه مثلث رفاه رضایت معنا.
اگر در مورد هرم رفاه رضایت معنا بیشتر توضیح بدیم باید بگیم که هر انسانی که به دنیا میاد به ترتیب با سه سطح از جهان روبرو می شه .
سطح طبیعت. سطح جامعه و سطح جهان هستی.
ببینید نوزادی که به دنیا میآد ابتدا با بدن مادرش ارتباط می گیره. با محیط اطراف و هوا و گرما و سرما و مواردی ازایندست تا کمکم رشد می کنه و خودش رو می شناسه و وارد جامعه می شه و با جامعه ارتباط پیدا می کنه و بعد که بزرگتر شد خودش رو در مقابل جهان هستی می بینه.
از طرفی می دونیم که انسان موجود ضعیفیه و اگر با نظام طبیعت و نظام جامعه و نظام هستی خودش رو سازگار نکنه در مقابل فشارها و ناملایمات دوام نمی آره و از بین میره.
مثلا در سطح طبیعت پدیدههایی مثل گرما و سرماهای شدید سیل و زلزله انواع بیماریهای واگیردار و مواردی اینچنین همواره انسانها رو تهدید کرده.
درنتیجه تلاشهایی که انسان انجام داده تا از آسیب این پدیدهها در امان بمونه و خودش رو با آنها سازگار کنه رفاه براش آورده .
یعنی با ساختن خانه و سرپناه محکم خودشون رو از شر جانوران و بلایای طبیعی حفظ می کنن و با ساختن کولر و بخاری خودشون رو از سرما و گرمای شدید حفظ می کنن و با کسب درآمد و تهیه ی خوردوخوراک از نیاز گرسنگی می گذره و اینطور با کسب رفاه از سختیهای سطح طبیعت عبور می کنه.
سپس که انسان از سطح نیازهای مربوط به رفاه عبور کرد و بزرگتر شد اون وقت که وارد جامعه می شه و یا در مقابل جامعه قرار می گیره اونجاست که میگه، حالا من رضایت می خوام.
یعنی انسان پس از رفاه باید رضایت داشته باشه و از زندگی کردن در جامعهاش خشنود باشه!
و اگر به سطح رضایت دست پیدا نکنه سرخورده و ناراحت می شه و این مهم مربوط به سطح زندگی در جامعه است.
ببینید رضایت زمانی حاصل می شه که همه ما از دست هم راضی باشیم یعنی در محیط کار از کار کردن در کنار هم راضی باشیم هنگام رانندگی از رانندگی کردن لذت ببریم و از هم راضی باشیم در جامعهای که زندگی میکنیم احساس رضایت داشته باشیم و یه جورایی می شه گفت احساس رضایت بهصورت جمعی کسب می شه. برای این مرحله که فرد باید از جامعهاش راضی باشه ابتدا فرد باید نقش اجتماعی داشته باشه.
یعنی اول باید خودش عضوی از جامعه باشه و بعد رضایت یا نارضایتیش رو اعلام کنه که معمولا افراد شاغل از افراد بیکار رضایت بیشتری دارند در نظر بگیرید کسی که از شغلش راضیه نسبت به کسی که از شغلش ناراضیه چقدر احساس رضایت بیشتری داره.
درنتیجه داشتن شغل و کار کردن مطابق استاندارد ها باعث افزایش چشمگیر رضایتمندی ما در جامعه و بهصورت فردی میشه.
پسازاینکه فرد احساس رضایت کسب کرد حالا نیاز سطح بالاتر یعنی معنا خودش رو نشون میده و این زمانیه که فرد در برابر جهان هستی قرار می گیره و وقتیکه فرد در مقابل جهان هستی قرار می گیره برای فرار از ناملایمات و پریشانیهای این سطح بیتابیها و بیقراریهای خودش رو بااحساس معنا برطرف می کنه. یعنی فرد یکی از پرسشهایی که در برابر اون قرار می گیره اینه که من کی ام از کجا اومدم و به کجا می رم .
به باور اقتصاددانها کار منبع هویته و هویت منبع معنا "که ما هم بر این نظریه بهشدت تأکید میکنیم. حتی اگر از دیدگاه دینی هم بررسی کنیم میبینیم که خداوند در قرآن فرموده که ما انسان را برای عبادت خلق کردیم و بزرگترین و نخستین مفسر قرآن یعنی پیامبر اکرم هم فرمودند که بزرگترین عبادت کسب روزی حلال برای خانواده و کار کردن است.
جالب شد" از هر دری که نگاه میکنیم نقش کار در زندگی خیلی پررنگه
پس با کار کردن هم می تونیم رفاه داشته باشیم هم رضایت کسب کنیم و هم به معنا دست پیدا کنیم در واقع کار کردن راهکار بشر در طول تاریخ بوده برای غلبه به فنا برای دستیابی به بقا رضایت و معنا یه جورایی می شه گفت صفر تا صد انسان مربوط به کار یا شغلشه. چه برای فرار از فنا و بقا در این جهان و چه برای خودشکوفایی و دست پیدا کردن به عزت و احترام و چه برای رفاه و چه برای معنا.
چه بحث جالبی شد
انگار کار کردن در بافتار شغل یه راهکار جادویی بوده برای بشر تا در طول زندگیش ودر طول تاریخ مسیر طبیعی رشد خودش رو طی کنه.
بحث ماشین و مسیر رو دوباره بخونید.
حالا بیایید این راهکار جادویی رو بیشتر توضیح بدیم.
ببینید همهی ما بهجز کودکان خردسال و سالمندان برای برطرف کردن نیازهای پنجگانه مون به بهترین شکل ممکن باید به یک فعالیت شغلی اشتغال داشته باشیم و یا کاری انجام بدیم.البته که کودکان خردسال هم باید کار کنند منتهی کار اون ها فقط بازی کردنه. و پیرها و سالمندان هم می تونند تجربه شون رو در اختیار جوانترها بذارن.
از این گذشته می دونیم که در کل کار کردن از بیکاری خیلی بهتره.
پس حالا که باید حتما کارکنیم و شغلی داشته باشیم آیا هرکاری و هر شغلی برای ما مناسبه و میتونه به بهترین شکل ممکن مارو به همه ی سطوح نیاز هامون برسونه؟ یا ما باید شغل مناسب خودمون رو پیدا کنیم؟ بحث ماشین و شغل رو دوباره بخونید.
آیا همهی افراد می تونند به شغل مناسب خودشون دست پیدا کنند؟
از کجا بدونیم بهترین شغل برای من چه شغلیه؟
تکلیف افرادی که به هر دلیلی نتونستند شغل مناسب خودشون رو پیدا کنند چیه؟
و پرسشهای بیشتر دیگه ای ازایندست که در ادامه به اونها پاسخخواهیم داد.
ببینید دوستان افراد در انتخاب شغل به سه دستهی کلی تقسیم میشن.
افرادی که می دونند چه شغلی برای اون ها مناسبه" دقت کنید به چه شغلی علاقه دارند نه، چه شغلی برای اونها مناسبه" وآگاهانه شغلی رو انتخاب میکنند که در اون موفقاند.
دو :افرادی که فکر میکنند می دونن چه شغلی برای اونها مناسبه و واردیک مسیر شغلی میشن که این افراد هم به دودسته تقسیم میشن و بیشترشون افرادی هستند که شغل مناسبشون رو پیدا نمیکنند و عده ی خیلی خیلی کمی از این دسته به شغل مناسبشون دست پیدا می کنند.
دستهی سوم افرادی هستند که نمی دونند چه شغلی برای اونها مناسبه که این دسته هم به دو گروه تقسیم میشن. افرادی که نمی دونند چه شغلی برای اونها مناسبه و همینجوری یکراهی رو میرن و وارد یک حوزهای میشن و دسته ی دوم افرادی هستند که نمی دونند چه شغلی برای اونها مناسبه و به دنبال راه و روشی هستند تا شغل مناسبشون رو پیدا کنند.
البته که این دستهبندی در دایرهی دوستان و آشناهای همه مون تقریبا درسته. هرچند که دستهی یکم کمترین سهم رودارند اما شخصا دوستانی دارم اگرچه انگشتشمار اما واقعا شغل مناسب خودشون رو پیدا کردند و سالهاست در حوزه ی شغلی و کاری و حتی زندگی بسیار موفقاند.
یادمه سال اول دبیرستان وقتی از یکی از دوستانم پرسیدم میخوای چهکاره بشی؟ انتظار داشتم یک شغلی مثل مهندسی یا کارمندی بانکی چیزی رو نام ببره ولی اون با قاطعیت گفت میخوام مغازهی فروش محصولات صوتی تصویری داشته باشم . اون دوستم پس از سربازی رفت و یک مغازهی فروش محصولات صوتی تصویری زد و سالهای ساله که در این حوزه موفقه.
یا یکی دیگه از دوستانم که ما همکلاسی هم بودیم واون درسش خوب بود و برادرها و خواهران دانشگاهی بزرگتر از خودش داشت با مشورت آگاهانهی اطرافیانش از همون موقعه تصمیم گرفت پزشک بشه و به هدفش هم رسید و حالا حال خوبی داره. یا یکی دیگه از دوستانم که آگاهانه تصمیم گرفت گواهینامهی پایهیک رو بگیره و رانندهی ماشین سنگین بشه و خدا رو شکر حالا خیلی از شغلش راضیه و میشِ آثار خوشحالی رو در چهرهاش دید.
اگرچه که چنین افراد خوشحال موفقی در جامعه وجود دارند اما همونطور که گفتیم تعداد افرادی که نمیدونند چه شغلی برای اونها مناسبه بسیار بیشتر از چنین افرادیه.
بااینوجود آیا روشی وجود داره که افراد بتونند شغل مناسب خودشون رو پیدا کنند.
برای پاسخ به این پرسش چالشی و مواردی شبیه این بهتره که بریم سراغ نمونه های موفق و ببینیم اونها چیکار کردند هما هم همون کار رو انجام بدیم یا از نمونه های موفق متناسب با ویژگیها خاص خودمون الگو بگیریم.
برای نمونه میتونیم به کشورهای توسعهیافتهای مانند سوئیس وفنلاند وژاپن و امریکا و ... اشارهکنیم و ببینیم افراد در این کشورها چطور شغل انتخاب میکنند که خیلی موفق و شادند و ما هم همون کار رو انجام بدیم.
در کشورهای توسعهیافته در مدارسشون تقریبا در همه ی رشته هاآموزش وجود داره تا هر دانشآموز از رشتههای مختلف تجربهای داشته باشه و متوجه بشه در چه حوزهای توانمندِ و استعداد داره و در همون حوزه در آینده فعالیت کنه.
مثلا در ورزش انواع رشتههای ورزشی در مدارس و کلاس هاشون وجود داره و دانش آموزان می تونن همه رشتههای ورزشی رو تست کنن تا ببینن در چه حوزهای و در چه ورزشی موفقاند یا می تونن موفق باشن.
یا مثلا در بخشهای دیگه ای مثل موسیقی انواع سازها و سبکهای آموزشی وجود داره و آموزش داده می شه و یا در مسائل فنی هم همینطور، از نجاری و خیاطی تا جوشکاری و رنگآمیزی و غیره که درنهایت هر فرد می تونه استعدادش رو پیدا کنه و اون رو شکوفا کنه و البته مشاورانی هم در هدایت تحصیلی و شغلی اون ها نقش دارند و ویژگیهای اخلاقی و خلقیات روحی اون ها رو ثبت و ضبط میکنند و به اونها مشاوره میدن.
در سطح دانشگاه هم کسی که وارد دانشگاه می شه می تونه تا جایی که امکان داره رشته تحصیلیش رو عوض کنه تا به رشته ایده آلش برسه و در اون رشته ادامه تحصیل بده.
حالا اولین چیزی که به ذهنمون می رسه اینه که خوش به حالشون.
ولی حالا تکلیف ماهایی که تو ایران هستیم چیه. میدونیم که متاسفانه ساختار آموزشوپرورش و آموزش عالی و غیره این اجازه رو به ما نمیده که چندین بار رشتهی تحصیلی مون رو عوض کنیم تا به رشتهی دلخواه مون برسیم. و اینکه ساختار آموزشوپرورش جوری نیست که من بتونم استعدادم رو کشف کنم و ارتقائش بدم که کاملا درسته اما ماها بهویژه جوانترها و نوجوانان باید تا جایی که امکان داره ، حوزههای مختلف کاری رو تجربه کنیم تا ببینیم در چه حوزهای میدرخشیم و همون حوزه رو ادامه بدیم. بهخصوص پدر و مادرها برای فرستادن بچه هاشون به کارگاههای مختلف باید تلاش کنن و استعدادهای بچه شون رو کشف کنن و متوجه بشن که فرزندانشون در چه حوزهای توانمندن و در اون مسیر بچهها رو هدایت کنند و در کنارشون باشن.
ssssss
اما روش حوضچه برای انتخاب شغل توسط افراد به این صورتِ که ما توصیه میکنیم که افراد در انتخاب شغل باید دقت کنند که شغلی که انتخاب میکنند این چند ویژگی رو حتما داشته باشه.
یک اینکه بتونه نیازهای پنجگانهی اونها رو مطابق با هرم مزلو که توضیح دادیم به خوبی پوشش بده و براورده کنه. دوم هر فرد به شغل و کاری که داره انجام میده علاقهمند باشه.و سوم اینکه اون شغل باقابلیتهای ذهنی و روحی و تواناییهای جسمی اون شخص سازگار باشه.
***************
به عبارتی اگر فردی به شغلی علاقه داشته باشه و اون شغل باقابلیتهای ذهنی و روحی و تواناییهای جسمی اون فرد سازگار باشه و اون شغل بتونه نیازهای پنجگانه اون شخص رو برآورده کنه اون شخص قطعا یک شخص خوشبخته که واقعا توی زندگیش برده که باید بگیم خوش به حالش
مثلا شخصی که به شغل پرستاری علاقه داره و ازلحاظ جسمی توانایی سرپا ایستادن و رفتوآمدهای مربوط به شغل پرستاری رو داره و ازلحاظ روحی و ذهنی صبر و ابراز همدردی با بیمار و همراه بیمارها رو بلده و شغل پرستاری نیازهای پنجگانه اون رو برآورده می کنه قطعا اون شخص از دار و دستهی افراد خوشبخت در این جهانه و می شه گفت که اون شخص برده و جزو دستهی بازندهها نیست.
حالا شخصی که به شغل معلمی علاقه داره و ازلحاظ جسمی توانایی سرپا ایستادن و کالری سوزاندن برای حرفه معلمی رو داره و شلوغی و سروصدای زیاد بچهها اذیتش نمی کنه اگر درآمد شغل معلمی کافی باشه برای براورده کردن سایر سطوح نیاز یعنی نیازهای امنیت و تعلق و اجتماعی و عزتنفس و خودشکوفایی به مشکلات بسیار جدی برنمی خوره یعنی اگر فردی که به کارمعلمی اشتغال داره و درآمد کافی داره در حوزه امنیت نیازهای امنیت مالی بهداشتی و سایر سطوح نیازهای مربوط به امنیتش تامین می شه و این شخص با داشتن شغل معلمی متعلق به گروه معلمین هستش و بنا بر ویژگیهای شغلیش از ارتباطات زیادی برخورداره و به طبع از طرف جامعه هم احترام و جایگاه ویژهای داره و بنابر علاقهای که به شغلش داره به مرزهای خود شکوفایی خلاقیت و معنا هم دست پیدا می کنه.
اگر همون شخص به کارش علاقه داشته باشه و قابلیتها و تواناییهای لازم برای انجام اون شغل رو داشته باشه اما اون شغل درآمد کافی نداشته باشه و شغل نتونه نیازهای زیستی و سایر نیاز های پنجگانه اش رو در هرم مزلو برآورده کنه قطعا در مسیر شغلی شکست می خوره.
فراموش نکنیم که تامین نیازهای زیستی در هرم مزلو بسیار مهم و با اهمیته
به قول شاعر: خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج
در جریانید که پول خیلی مهمه
پس هر شخص باید شغلی رو انتخاب کنه که یک از انجام دادنش لذت میبره ،دو باقابلیتهای ذهنی و روحیش سازگاره و سه اینکه نیازهای پنجگانه اون رو به بهترین شکل ممکن برآورده می کنه و ازلحاظ فیزیکی توانایی انجام اون کار رو داشته باشه.
اگر اینجوری بشه که باید بشه چی می شه
..........
البته که ما می دونیم در جهانی که ما زندگی میکنیم فرازوفرودها و کمیابیهایی وجود داره و همهی افراد نمی تونن به شغلی که بهش علاقه دارن دست یابند یا شغل موردعلاقهی اونها درآمد کافی نداره یا دلایل زیاد دیگه ای که فرد نمی تونه به شغل مناسب خودش دست پیدا کنه.
حالا با این تعریفها تکلیف اون آدم چیه و یا اصلا یک فرد چطور بدونه که به چه شغلی علاقه داره و چه شغلی برای اون مناسبه و اگر به شغل ایده آل خودش دست پیدا نکرد باید چیکار کنه.
بعد باید یک دید بلندمدت هم داشته باشیم که آینده شغلمون کفاف هزینههای ما رو بده مثلا اگر کسی شغلی رو داره که ممکنه در آینده براش بازاری وجود نداشته باشه باید به فکر شغلهای جایگزین هم باشه و به عبارتی افراد در انتخاب شغل و مسیر شغلی باید یک طیف رو در نظر بگیرند. یک طیف از شغلهای همجنس.
به این مثال توجه کنید.
شخصی که به کوهنوردی علاقه داره و از انجام فعالیت کوهنوردی لذت میبره و ازلحاظ جسمی توانایی انجام فعالیتهای کوهنوردی رو داره و ازلحاظ ذهنی و روحی هم برای این کار آماده است و ازلحاظ دستمزد و معیشت هم تامینه، می تونه یه کوهنورد بزرگ و مشهور بشه اما اگر فقط قصدش فتح قلهی دماوند باشه و چند بار سعی کنه قله دماوند رو فتح کنه و موفق نشه احتمالا یاس و ناامیدی تمام وجودش رو میگیره و سرخورده میشه.
این درحالیه که یک کوهنورد باید صعود کنه و قله ها رو فتح کنه حالا چه دماوند باشه چه سایر قلهها. رشتهکوه البرز پر است از قلههای فراوان قابلدسترس که یک کوهنورد می تونه اون ها رو فتح کنه و از انجام فعالیت کوهنوردی لذت ببره و به مرور به اون تواناییها و شایستگی برسه که درنهایت فاتح دماوند در ایران و اورست در جهان بشه.
یا مثلا یه کسی که میخواد موزیسین بشه و رهبر ارکستر سمفونیک باشه به شرط دارا بودن علاقه و تواناییهای مربوط به اون شغل و قابلیتهای ذهنی و روحی و اطمینان از تامین نیازهای پنجگانه باید در آغاز انتظار این رو نداشته باشه که اون رو رهبر ارکستر سمفونی کنن بلکه باید از نواختن لذت ببره حتی اگر نواختن در یک رستوران باشه یا نوازنده یک ارگ همراه خواننده در یک عروسی تا به مرور بتونه به جایگاه واقعی که لیاقتش رو داره دست پیدا کنه.
بله دوستان علاقه به شغل یک طیفه و باید برای انتخاب شغل یک طیف را از شغل ها در نظر بگیریم.
مثلا کسی دوست داره پزشک بشه و حوزه سلامت و بهداشت و درمان فعالیت کنه برای پذیرش در کنکور خیلی هم درس بخونه اما به هر دلیلی رتبه خوبی نیاره میتونه در رشته پرستاری یا سایر رشته های علوم پزشکی تحصیل و فعالیت کنه و حال خوبی داشته باشه تا اینکه زانوی غم بغل بگیره و بره سراغ یک شغلی که اصلا ازش لذت نمی بره پس در انتخاب شغل باید به طیفی از شغلها نگاه کرد طیفی از شغلهای همجنس
مثال
نکتهای که اینجا وجود داره اینه که ما در دنیایی زندگی میکنیم با منابع محدود و خودمون انسانهایی هستیم با نیازهای نامحدود
مثلا میبینیم که افرادی که تعدادشون هم کم نیست بنا بر هر دلیلی نتونستن که شغل مورد علاقه شون رو به دست بیارن. حتی نتونستند در طیف شغلی مد نظرشون هم مشغول به کار بشن و با اجبار و بدون علاقه سرکار می رن و تقریبا این افراد در همه حوزههای شغلی هستند از کارگران ساختمانی و کشاورزی بگیر تا مهندسین و پزشکان و کارمندان و شاغلین شغلهای آزاد که هیچ علاقهای به کاری که انجام میدن ندارند و خیلی هاشونم قدرت تغییر شغل رو هم ندارن باید چیکار کنن.
این در حالیه که شغل چیزی بیش از یکسوم کل عمر ما و حتی تا پنجاهدرصد از عمر ما رو دربر میگیره و باید فکری به حال این بخش بزرگ عمرمون بکنیم تا به منتهای خوشبختی در این جهان دستیابیم و از ناراحتیها به دورباشیم.
خب داشتیم در مورد افرادی حرف می زدیم که به شغلشون علاقه ندارن یا از سر ناچاری وارد اون شغل شدن پیشنهاد ما به این افراد البته درصدی از این افراد که می تونن شغلشون رو عوض کنن اینه که با در نظر گرفتن بخش درآمدی و مالی به گونهای که از پس تعویض شغل دچار فشارها و تنشهای مالی نشن و با در نظر گرفتن طیف شغلی که با انجام دادنش حالشون خوب می شه برن سراغ اون شغل جدید در طیف شغلی مورد نظرشون و شغلشون رو عوض کنن
اما افرادی که توانایی جایگزینی شغل ندارند و مجبورند تا آخر عمر کاریشون با اون سر کنن باید چیکار کنن آیا باید بسوزن و بسازن و دم نزنند یا اینکه می تونن با شغل فعلی که دارن حال خودشون رو خوب نگه دارند.
یا اینکه با اکراه شغلشون رو انجام بدن و از پولی که به دست میارن درجاهای دیگه و با روشها دیگه حالشون رو خوب نگهدارند ویا با تغییر نوع نگاهشون در مسیر زندگی تا حدودی به مرزهای معنا و خودشکوفایی دست پیدا کنند.(داخل پرانتز بگم که این افراد رو مقایسه کنید با افرادی که از کارشون لذت میبرند و در مسیر زندگی به مرزهای خودشکوفایی و معنا می رسند).
اما برای افرادی که از شغلشون راضی نیستند و نمیتونند شغلشون رو عوض کنند هم امکان خلق معنا و خودشکوفایی هست.
ببینید هر فردی در هر شغلی تا حدودی میتونه برای خودش معنا ایجاد کنه و از شغلش برای خود شکوفایی بهره بگیره .برای نمونه می تونم نمونههای گوناگونی از افراد زیادی رو مثال بزنم که احتمالا در اطراف خود شما هم حضور دارند.
مثلا می تونم به یک مثال از نویسنده بزرگ آقای بری شوارتز اشارهکنم که در مجموعه نوشتههای هوش کسبوکار داستانی رو آورده ومی گه فردی به نام آقای لوک در یک بیمارستان بزرگ آموزشی مسئول نظافت اتاقها و تعویض ملافهها بود.
یک روز که نظافت یکی از اتاقها رو تموم می کنه و در حال نظافت اتاق بعدیه، همراه بیمار اتاق قبلی با عصبانیت میآد و بهش می گه چرا اتاق بیمار مارو نظافت نکردی درحالیکه آقای لوک اون اتاق رو نظافت کرده و همراه بیمار اون اتاق در هنگام نظافت در اتاق حضور نداشته.
آقای لوک که میدونست اون همراه بیمار یکی از بستگان نزدیک اون بیماره و بیمارشون یک بیماری سخت گرفته و احتمال بهبودش خیلی کمه و اون همراه بیمار احتمالا از این بابت اعصابش خورده و خیلی ناراحته.
آقای لوک بدون اینکه ناراحت بشه با خوشرویی به همراه بیمار گفت از این بابت معذرت می خوام که اتاق شما رو تمیز نکردم الان میآم و اتاق رو تمیز می کنم.
آقای لوک رفت و از نو تمام اتاق رو تمیز کرد تا همراه بیمار بیشتر از این احساس ناراحتی نکنه.
این اتفاق در حالی افتاد که مسئولین بخش بیمارستان شاهد این دوبارهکاری آقای لوک بودند و این اتفاق رو به رئیس بیمارستان گزارش دادند وقتیکه رئیس بیمارستان دلیل این کار رو از آقای لوک پرسید.؟ آقای لوک در پاسخ گفت که من می دونستم همراه بیمار یک بیمار بدحال داره که احتمال بهبودش خیلی کمه و به همین خاطر در وضعیت خوبی نیست و اگه باهاش جروبحث می کردم اون از کوره در می رفت و ناراحتیش بیشتر میشد و یک حاشیه و خاطرهی تلخ، هم برای بیمار و همراهانش و هم برای من و بیمارستان ایجاد میشد. این بود که تصمیم گرفتم دوباره اون اتاق رو تمیز کنم و رضایت اون همراه بیمار رو به دست بیارم.
رئیس بیمارستان که این فداکاری رو از آقای لوک می بینه اون رو تشویق می کنه و به اون لوح و پاداش میده.
بله دوستان گاهی یک نظافتچی ساده میتونه از شغلش خلق معنا کنه و ماها اینور دنیا داستانش رو بخونیم درحالیکه احتمالا توی همون بیمارستان هستند افرادی که از شغلشون ناراضیاند و اعصابشون خورده.
اجازه بدید یه مثال بومی براتون بزنم.
سالها پیش که داخل یک پیکان مسافر بودم و داشتم به سمت خونه برمیگشتم.بهجز من سه نفر دیگه هم مسافر پیکان بودند و رانندهی پیکان که یه مرد تقریبا 45 ساله بود با یکی دیگه از مسافرها شروع به صحبت کردن و اون می گفت:
قبلا شوفر ماشین سنگین کمپرس بوده و روزهای جمعه، که تعطیل بوده ماشین سنگین در اختیار خودش بوده و اون هم، همراه با خانواده برای گردش و تفریح در یک روز تعطیل به همراه خانواده به یه امامزاده در اون نزدیکی ها میرفتند که یه جای خوش آبوهوا بوه و خلاصه یه تفریحگاهی بوده برای خودش.
اما اون مکان یه ایرادی داشته و این بوده که یه مقدار طولانی از مسیرش خاکی بوده یعنی جاده خاکی داشته و تو فصل بارندگی جادهاش گلولای میشد و ماشینهای سواری رفت و آمدشون خیلی سخت میشد و توی گلولای گیر میکردن.
این شخص تعریف میکرد که هر جمعه که برای تفریح به اون مکان میرفتن با هزینه خودش ده تن شن و ماسه میخریده و روی اون راه خاکی میریخته و راه خاکی رو به یه راه ماسهای تبدیل کرده و از اون به بعد دیگه هیچ ماشینی توی گلولای اون جاده گیر نکرده.
حالا که داستان اون شوفر رو براتون گفتم سالها ازش می گذره اما هنوز اون حس خوب و لبخند رضایتی که اون شخص موقع تعریف اون داستان داشت رو یادمه و اون راننده هیچ وقت خودش اون کار مثبتش رو فراموش نمی کنه و اون راننده تونسته سطح رضایت و معنا رو برای خودش فراهم کنه .
بله دوستان خوبم
امیدوارم که شما هم در شغل مناسب خودتون باشید یا اگرنه بتونید حال خوش خودتون رو فراهم کنید و به مراحله ی خودشکوفایی در زندگیتون برسید. ویا اگر هنوز شغلی انتخاب نکردید با آموزه های حوضچه بتونید به یک شغل مناسب دست یابید.
دیدگاه کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.